تبليغاتX
غواص

غواص

آفتابپرست حيواني كوچك است كه جهت همرنگ شدن با محيط پيرامونش رنگ عوض ميكند؛ به اين ترتيب او خود را از خطر حفظ كرده و بهسختي ديده ميشود. اما آفتابپرست چخوف يك پليس است!
آنتوان چخوف (1904 – 1860) در مورد دوره انحطاط روسيه بسيار نوشته است. او با گيدوموپاساندر فرانسه مقايسه شده است؛ او يك لحظه را در زندگي برخي آدمها بر ميگيرد و شخصيت و روان او را در چند صفحه نشان ميدهد. گرچه چخوف ضعف و سستيهاي روسيه را ميشناسد، امّا راهي براي حل اين مشكلات ارائه نميكند. آفتابپرست نمونهاي خوب و بارز از داستانهاي كوتاه او است.
گروهبان پليس آچوميه لوف ، در حالي كه شنل تازهاش را به تن كرده است و چيزي زير بغل دارد، در بازار گشت ميزند. پاسباني مو قرمز كه مقداري ميوه توقيف شده با خود حمل ميكند، به دنبال او در حركت است. سكوت بر همهجا حكمفرماست.
در بازار پرنده پر نميزند. در و پنجرههاي باز مغازهها نگاه غمگين خود را مثل دهانهاي گرسنهاي كه باز شده باشند، به دنياي بيرون دوختهاند.

ناگهان، آچوميه لوف صداي كسي را ميشنود كه فرياد ميزند: پس ميخواهي گاز بگيري، ها؟! جانور لعنتي! اين روزها سگها ديگر مجاز نيستند كه گاز بگيرند. واي! واي! جلويش را بگيريد!
زوزه سگي به گوش ميرسد. آچوميهلوف به جهتي كه صدا از آنسو ميآيد نگاه ميكند و سگي را ميبيند كه جستزنان به روي پا، از انبار چوب پينچوگين  بيرون ميدود. مردي با پيراهن سفيد، سگ را دنبال ميكند. مرد به سگ نزديك ميشود و ناگهان خودش را به جلو روي زمين پرت ميكند و پاهاي عقبي سگ را محكم ميگيرد. يك بار ديگر زوزه سگ به گوش ميرسد و يكبار ديگر فرياد مرد شنيده ميشود. چهرههاي خوابآلود در ميان قاب پنجرهها پيدا ميشوند و جمعيّتي كه انگار از زير زمين سبز شده باشند، دور آنها گرد مي‌آيند.

پاسبان ميپرسد: فكر ميكني اغتشاش شده باشد؟
آچوميهلوف به سمت چپ ميچرخد و به طرف جمعيت ميرود. نزديك در حياط، مرد سفيدپوش را ميبيند كه دست راستش را بالا نگهداشته و انگشت خونيناش را به جمعيت نشان ميدهد. در چهره نيمه مستش حالتي وجود دارد كه گويي ميگويد: صبر كن! اگر سزاي اين كارت را كف دستت نگذاشتم؛ خبيث لعنتي!
با ديدن مرد، آچوميهلوف تازه ميفهمد كه او خريوكين آهنگر است. باعث و باني تمام اين سر و صداها ـ يعني سگي سفيد و جوان با لكهاي زرد رنگ بر پشت ـ در حالي كه روي زمين، وسط جمعيت ولو شده، سرتا پايش ميلرزد و در چشمان پر آبش نگاهي حاكي از بياعتمادي پيداست.

آچوميهلوف در حالي كه راهش را از بين جمعيت باز ميكند؛ ميپرسد: چه خبر است؟ تو چرا اينجايي؟ انگشتت چه شده؟ تو بودي فرياد ميكشيدي؟
خريوكين ميگويد. قربان... من داشتم رد ميشدم، كاري هم به كار كسي نداشتم؛ ميرفتم تا در حوالي جنگل به دنبال ديميتري يويچ  بگردم كه ناگهان اين سگ بد ذات انگشتم را گاز گرفت. بايد مرا ببخشيد. من كارگرم، يك كار بخصوص در دست انجام دارم و بالاخره يك نفري بايد خسارت مرا بپردازد. چون شايد من تا يك هفتهاي نتوانم از اين انگشت استفاده كنم! قربان... هيچجاي قانون ننوشته كه اجباري براي تحمل آزار از جانب حيوانات وجود دارد! اگر آنها همه هوس كنند ما را گاز بگيرند كه ديگر نميشود توي اين دنيا زندگي كرد!
آچوميهلوف در حالي كه ابرو بالا و پايين مياندازد، با تحكم ميگويد: خوب، باشد. حالا اين سگ كي هست؟ من به اين قضيه جداً رسيدگي ميكنم. من به شما ياد ميدهم كه سگهايتان را همينطوري ول نكنيد! ديگر موقعش رسيده كه به آنهايي كه به قانون احترام نميگذارند درسي داده شود. من صاحب اين سگ را تنبيه ميكنم. به او ميفهمانم كه با كي طرف است!و در حالي كه به طرف پاسبان ميچرخد، داد ميزند: يلديرين  ببين اين سگ مال چه كسي است و در اين مورد گزارشي تهيه كن. سگ كشته خواهد شد. زود باش! به هر حال، فكر كنم يك سگ هار باشد. سگ كيست؟

يك نفر از لابهلاي جمعيت ميگويد: ظاهرش مثل سگ ژنرال ييگالوف  است.
ـ سگ ژنرال ييگالوف؟! هووم! يلديرين، شنلم را از تنم دربياور، هوا خيلي گرم است! مثل اين كه ميخواهد باران ببارد.
آچوميهلوف در حالي كه به طرف خريوكين ميچرخد، ميگويد: اين وسط يك چيزي هست كه من نميفهمم؛ آخر اين سگ چه طوري ميتوانسته تو را گاز بگيرد؟ قدش آنقدر نيست كه به سر انگشتان تو برسد. اين سگ، به اين كوچكي و تو به اين بزرگي! تو احتمالاً انگشتت به سوزني، چيزي گرفته و بريده، و آن وقت فكر سگ به سرت زده و خواستهاي كه از اين طريق پولي به جيب بزني. من آدمهايي مثل تو را خوب ميشناسم؛ شما خيلي بدجنسيد!

ـ قربان! او سيگارش را به صورت سگ پرت كرده، اما سگ كه احمق نيست، در عوض او را گاز گرفته.
ـ دروغ ميگويد قربان! او اصلاً نميفهمد چه ميگويد. اجازه بدهيد تا خود قاضي حكم بدهد. قانون ميگويد كه حالا ديگر همه با هم برابرند. من خودم يك برادري در اداره پليس دارم، اگر شما...
ـ حرف نزن!
پاسبان متفكرانه ميگويد: نه، اين سگ ژنرال نيست. ژنرال اين جور سگهايي ندارد. سگهاي او فرق دارند.
ـ مطمئني؟
ـ بله قربان! كاملاً مطمئنم.
ـ خودم هم اين را ميدانستم. ژنرال سگهاي گرانقيمتي دارد. اما اين يكي! اين نه موي درستي دارد نه شكل و شمايل حسابي. مردم چرا اينطور سگهايي را نگه ميدارند؟ هيچ ميداني اگر يك چنين سگي توي مسكو يا سن پترزبورگ پيدا شود چه ميشود؟ آنها ديگر صبر نميكنند ببينند قانون چه ميگويد، بلكه فوراً... و اين پايان ماجراست. خريوكين! تو درد كشيدهاي، و من از كنار اين موضوع به راحتي نميگذرم. بايد يك درسي به آنها بدهم!

پاسبان با صداي بلند فكرش را بيان ميكند كه: اما با وجود اين، شايد هم سگ ژنرال باشد! يك روزي من توي حياط ژنرال، يك سگ مثل اين را ديدم.
صدايي از ميان جمعيت ميگويد. مسلّم است كه اين سگ ژنرال است.
ـ يلديرين! كمكم كن تا پالتويم را بپوشم. هوا سرد است. سگ را به منزل ژنرال ببر و از آنها بپرس. بگو كه من آن را پيدا كردهام و برايشان فرستادهام. به او بگو كه نگذارد سگ به خيابان بيايد. احتمالاً سگ گرانقيمتي است. اگر هر كسي كه از راه ميرسد سيگارش را به دماغ او بكوبد، در مدت كوتاهي از بين خواهد رفت. سگ، حيواني بسيار دوست داشتني است. و تو، مرتيكه احمق! دستت را بياور پايين! لازم نيست آن انگشت مسخرهات را به همه نشان بدهي. تقصير خودت است!

ـ آشپز ژنرال اينجاست. بگذاريد از او بپرسيم. سلام پروخور یك دقيقه بيا اينجا! نگاه كن ببين اين سگ مال شماست؟
ـ اين سگ؟! ما هيچ وقت اينطور سگي نداشتهايم!
آچوميهلوف ميگويد: اين سگ ارزشش را ندارد كه در موردش پرسوجو كنيم. اين يك سگ ولگرد است. بيش از اين نميتوان چيزي گفت. اگر من ميگويم اين يك سگ ولگرد است، پس يك سگ ولگرد است! او كشته خواهد شد.
پروخور ادامه ميدهد: اين سگ مال ما نيست، اين سگ به برادر ژنرال كه تازه از راه رسيده تعلق دارد. ارباب من از اين جور سگها خوشش نميآيد، اما برادرش برعكس، خوشش ميآيد.
آچوميهلوف ميپرسد: پس برادر ژنرال، ولاديمير ايوانويچ  رسيده است؟و در اين حال لبخندي بر چهرهاش مي‌نشيند.

ـ خوب، خوب، پس او رسيده و من خبر نداشتم! آمده كه سري بزند؟
ـ بله قربان، براي ديد و بازديد آمده.
ـ خوب، خوب، پس ميگويي اين سگ اوست؟ خيلي خوشحالم. برشدار! يك سگ كوچولوي قشنگ. يك سگ كوچولوي تند و تيز چه گازي از انگشت يارو گرفته! ها، ها، ها. چرا ميلرزي كوچولوي خوشگل؟ اين يارو آدم پستي است.
پروخور، سگ را صدا ميزند و همراه با او دور ميشود. جمعيت به خريوكين ميخندد. آچوميهلوف او را تهديد ميكند:
ـ آخرش يك روزي ميگيرمت!
و در حالي كه خودش را در شنلش ميپوشاند، به راهش در ميان بازار ادامه مي‌دهد.

  • نوشته:  آنتوان چخوف
  • ترجمه: حسین بیدارمغز
  • + نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط nima  | 

    هر وقت من و برادرها و خواهرم دور هم جمع مي‌شويم، از پدرمان حرف مي‌زنيم. همه ما موفقيت خود را در زندگي مديون او هستيم و نيز مديون مرد مرموزي كه يك شب او را در قطار ملاقات كرد.
    پدر ما، سيمون الكساندر هيلي در سال 1892 در شهر زراعتي كوچك ساوانا در ايالت تنسي متولد شد. او هشتمين فرزند مادربزرگمان كوئين و پدر بزرگمان آلك هيلي، برده يكدنده سابق و زارع نيمه وقت فعلي بود. گرچه، مادربزرگم زني حسّاس و با عاطفه بود، اما او نيز، بخصوص در مورد فرزندانش بسيار لجوج و يكدنده بود. يكي از آرزوهايش اين بود كه پدرم درس بخواند. در آن هنگام، در ساوانا، اگر پسري كه براي كار در مزرعه بقدر كافي بزرگ شده بود، هنوز به مدرسه ميرفت، ضايعتلقي ميشد. بنابراين وقتي پدرم به كلاس ششم رسيد، كوئين از همان وقت، سعي ميكرد با حرفهايش حس خودخواهي پدربزرگم را تحريك كند. ميگفت: چون ما هشت بچه داريم، به نظر تو اگر ما عمداً يكي از آنها را ضايع كنيم و اجازه دهيم به تحصيل ادامه دهد، اين كار باعث شهرت ما نخواهد شد؟پس از بحثهاي فراوان، پدربزرگ به پدرم اجازه داد كه سال هشتم را نيز تمام كند. با اين حال او مجبور بود، بعد از مدرسه در مزارع كار كند.

    اما كوئين راضي نشده بود. براي همين وقتي پدرم سال هشتم را تمام كرد، او شروع به مقدمهچيني كرد. ميگفت: اگر پسرشان به دبيرستان برود، ديد پدربزرگ نسبت به زندگي وسعت مييابد.و بالاخره زبانبازيهاي وي مؤثر افتاد. الك هيليپير سختگير، پنج اسكناس ده دلاري كه به سختي آن را به دست آورده بود به پدرم داد و به او گفت كه هرگز پول بيشتري از او نخواهد و به اين ترتيب او را به دبيرستان فرستاد.
    پدرم ابتدا با گاري و سپس با قطار ـ اولين قطاري كه تا بهحال ديده بود ـ در جاكسون در ايالت تنسي پياده شد و در بخش آمادگي كالج لين ثبتنام كرد. اين مدرسه متديست سياهپوستان، تا سال سوم دبيرستان كلاس داشت.
    پنجاه دلار پدرم خيلي زود تمام شد و او براي ادامه تحصيل، درباني و پادويي ميكرد و نيز در مدرسهاي دستيار مسئول پسر بچههاي نافرمان بود. وقتي زمستان ميرسيد، ساعت چهار صبح از خواب بر ميخاست، به خانه خانوادههاي سفيد پوست ثروتمند ميرفت و برايشان آتش روشن ميكرد، تا وقتي ساكنان خانه بيدار ميشدند، راحت باشند.
    سيون بيچاره با آن يك جفت شلوار و كفش و چشماني افسرده، مضحكه بچههاي مدرسه بود و اغلب در حالي كه كتاب روي پايش بود، خوابش ميبرد.
    تلاش دائم براي به دست آوردن پول، ضربهاش را زد. نمرههاي پدر كم ميشد. اما او به سختي ادامه داد و دوره عالي را تمام كرد. سپس در كالج اِي و تي در گرينز بورو كاروليناي شمالي ثبتنام كرد. آنجا يك مدرسه دولتي بود و پدرم سالهاي اول و دوم را با تلاش زیاد به پايان رساند.

    در يك بعدازظهر غمانگيز، اواخر سال دوم، پدر به دفتر يكي از معلمان فراخوانده شد. معلم به او گفت كه در درسي نمره قبولي نياورده است. همان درسي كه او به علت فقر نتوانسته بود، كتاب آن را بخرد.
    بار سنگين شكست، روي شانههايش سنگيني كرد. سالها حداكثر تلاشش را كرده بود و حالا احساس ميكرد هيچ كاري انجام نداده است. شايد بهتر بود به خانه بر ميگشت و كار زراعت را كه سرنوشت اصلياش بود از سر ميگرفت.
    اما چند روز بعد، از شركت پولمن، نامهاي به دستش رسيد. در نامه نوشته شده بود كه از ميان صدها متقاضي، او جزء بیست و چهار پسر سياهپوست دانشجويي است كه در فصل تابستان ميتوانند به عنوان پيشخدمت واگنهاي تختخوابدار راهآهن مشغول به كار شود. او مشتاقانه كار را پذيرفت و براي قطار بوفالو ـ پيتزبورگ تعيين شد.
    حدود ساعت 2 صبح، قطار در حال حركت بود كه زنگ خدمتكار به صدا درآمد. پدر از جا پريد. ژاكت سفيدش را پوشيد و به طرف خوابگاه مسافران رفت. در آنجا، مردي متشخص به او گفت كه او و همسرش خوابشان نميبرد و يك ليوان شيرگرم ميخواهند. پدر شير را در يك سيني نقرهاي به همراه دستمال برايشان آورد. مرد يكي از ليوانها را از ميان پرده تخت پاييني به همسرش داد و در حالي كه ليوان شير خود را جرعه جرعه مينوشيد، پدر را به حرف گرفت.
    قوانين شركت پولمن، با سختگيري، هر نوع صحبتي را به جز بله آقا، خير خانمممنوع كرده بود، اما اين مسافر دائماً از پدر سؤال مي‌كرد. او حتي به دنبالش تا اتاق مخصوص پيشخدمتها رفت.

    ـ اهل كجايي؟
    ـ ساوانا، تنسي، آقا.
    ـ خيلي خوب حرف ميزني!
    ـ متشكرم آقا!
    ـ قبل از اين چكار ميكردي؟
    ـ من دانشجوي كالج ايوتيدر گرينزبورو هستم آقا.

    پدر احساس كرد، لازم نيست به اين مسئله اشاره كند كه تصميم دارد به خانه برگردد و زراعت كند.

    آن مرد نگاه دقيقي به وي انداخت، برايش آرزوي موفقيت كرد و به خوابگاهش برگشت. صبح روز بعد، قطار به پيتزبورگ رسيد. زماني كه پنجاه سِنت، انعام خوبي محسوب ميشد، آن مرد پنج دلار به سيمون هيلي داد و پدر از او بسيار تشكر كرد. تمام تابستان، او همه انعامهايي را كه گرفته بود، پسانداز كرد و وقتي كار به پايان رسيد، او آنقدر پول جمع كرده بود كه براي خود قاطر و گاوآهن بخرد. اما متوجه شد كه پساندازهاي وي، كفاف يك نیمسال تحصیلی كامل در كالج را ميدهد، بدون اينكه بخواهد كار غيرعادي بكند.
    با خود فكر كرد كه حداقل شايستگي يك نیمسال تحصیلی بدون كار بيرون را دارد. تنها از اين راه بود كه ميتوانست بفهمد واقعاً ميتواند چه نمرههايي بگيرد.
    به گرينزبوروبرگشت، اما به محض اينكه وارد محوطه دانشگاه شد، مدير دانشگاه او را احضار كرد. وقتي رو به روي آن مرد بزرگ نشسته بود، وجودش پر از بيم و هراس بود.
    مدير گفت: نامهاي به دست من رسيده است سيمون. تو اين تابستان براي شركت پولمن كار ميكردي؟

    ـ بله آقا.
    ـ آيا يك شب مردي را در قطار ملاقات كردي و براي او شير گرم بردي؟
    ـ بله آقا.
    ـ خوب او آر. اس. ام. بويس، مدير بازنشسته چاپخانه كورتيس است كه روزنامه ساتردي ايونينگ پست را چاپ ميكند. او پانصد دلار براي پانسيون، شهريه و كتابهاي يكسال تو هديه كرده است.
    پدرم از تعجب خشكش زد!
    اين بخشش غيرمنتظره، نه تنها باعث شد پدر بتواند كالج ايوتيرا به پايان برساند، بلكه در كلاس خود شاگرد اول باشد. و اين پيروزي، شهريه كامل در دانشگاه كرنل در ايتاكا نيويورك را برايش به ارمغان آورد.

    در سال 1920، پدر كه تازه ازدواج كرده بود، با همسرش برتابه ايتاكا نقل مكان كرد و وارد دانشگاه كرنل شد تا مدرك فوقليسانس خود را بگيرد و مادرم در كنسرواتوار موسيقي ايتاكا ثبتنام كرد تا نواختن پيانو را بياموزد. من سال بعد متولد شدم.
    دهها سال بعد، روزي نويسندگان ساتردي ايونينگ پستمرا به دفترشان در نيويورك دعوت كردند تا در مورد خلاصه كردن اولين كتابم، زندگينامه مالكوم ايكس با من گفتگو كنند. از اينكه در آن دفتر در خيابان لگزينگتون نشسته بودم بسيار خوشحال بودم و بهخود ميباليدم. ناگهان به ياد آقاي بويسافتادم و اينكه چگونه سخاوت وي باعث شده بود كه بتوانمدر ميان اين افراد، به عنوان نويسنده حضور يابم و ناگهان به گريه افتادم.
    ما فرزندان سيمون هيلي، هميشه به ياد آقاي بويسو سرمايهگذاري وي روي انساني فقير هستيم. از اين سخاوت، ما نيز بهره جستهايم.

    بجاي پرورش در مزرعهاي اجارهاي، ما در خانهاي با والديني تحصيل كرده، قفسههايي پر از كتاب و افتخار بهخود رشد يافتيم. برادرم جرج مدير كميسيون نرخگذاري پستي است، جوليوس معمار است. لويس معلم موسيقي است و من نويسنده هستم.
    آقاي آر. اس. امدر زندگي پدرم موهبتي خداداد بود. آنچه بعضيها آن را شانس مينامند، من آن را تأثير يك نيروي جادويي در راه نيكي به ديگران ميدانم و معتقدم كه هر شخصي كه نعمت موفقيت نصيبش شده است، لازم است بخشي از آن را به ديگران بخشد. ما همگي بايد مانند آن مرد در قطار زندگي عمل كنيم.

  • نوشته: الكس هيلي
  • ترجمه: پريسا جلالي
  • + نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط nima  | 

     

                                          هیچ کس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد

                                                                 لحظه ها می آیند

                                                                  سال ها میگذرند

                                                          و تو در قرن خودت می خوابی

                                                                              ...

                                             هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دو هزار

                                                                    و به قرن دگران

                                                                  مگر انگیزه و عشق

                                                                 مگر اندیشه و علم

                                                                    مگر آیینه و صلح

                                                                     و تقلا و تلاش

                                                                            ...

                                              بخت از آن کسی است که مناجات کند با کارش

                                                     و در اندیشه یک مساله خوابش ببرد

                                                        و کتابش را بگذارد در زیر سرش

                                                                   و ببیند در خواب

                                                                 حل یک مساله را

                                              باز با شادی در گیری یک مساله بیدار شود.

                                                                                                            

                                                                                                                سال نو مبارک

    + نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط nima  | 

     


    مشاهده رنگهاي زيبا و چشم نواز، از عالي‌ترين تجربياتي است که انسان در طول شبانه روز آن را تکرار مي‌کند.

    رنگ سبز ، حس شادابي و طراوت را به انسان منتقل مي‌کند.

    به اطراف خود نگاه کنيد، رنگها همه جا هستند، ما را احاطه و در بر گرفته‌اند.

    ما زندگي را از دريچه رنگها، شکلها و البته صداها مي‌بينيم.

    رنگهاي مختلف در زندگي ما از بسياري جهات تأثيرگذارند، به‌عنوان مثال رنگ قرمز عموماً به هنگام رانندگي يا استفاده از دستگاه‌هاي صنعتي توجه ما را به خطرها جلب مي‌کند.

    هنگام مشاهده مراتع سرسبز، احساس شادابي و هنگامي که درياي آبي را مي‌بينيم احساس آرامش مي‌کنيم.

    يک اتاق تاريک در ما احساس رمز و راز و يا ترس ايجاد مي‌کند. اتاقي با رنگ‌آميزي سفيد احساس تازگي و تميزي را در ما القا مي‌کند.

    اگر رنگها در زندگي ما تأثير دارند، اين سؤال پيش مي‌آيد که تأثير درماني آنها بر بيماران چيست؟ رنگ‌درماني يک شيوه درماني پيوسته و بي‌وقفه است که شامل به‌کارگيري رنگها در درمان بيماريهاي مختلف جسمي و اختلالات احساسي يا رواني است.

    در رنگ درماني از اصول‌هارموني رنگها و ترکيب آنها براي بهبود بيماران استفاده مي‌شود.

    متخصصان رنگ درماني معتقد هستند که هر عضو بدن انرژي مشخصه خود را دارد و اختلالات هر عضو را مي‌توان با به‌کارگيري رنگي هم تراز با انرژي آن عضو در محدوده مشخص يا کل بدن به سمت بهبودي پيش برد.



    رنگها در واقع امواج الکترو مغناطيس

    پر انرژي با طول موج‌هاي قابل رويت هستند. سلول‌هايي مخروطي شکل که در شبکيه چشم قرار دارند اين امواج را به رنگ قابل تشخيص در ذهن تبديل مي‌کنند.

    اين سلولها به سه دسته تقسيم مي‌شوند:

    1ـ گروهي براي تحريک شدن توسط رنگ آبي، 2ـ گروهي براي رنگ سبز و 3ـ گروه ديگري براي رنگ قرمز. ميزان يا شدت تحريک هر يک از آنها در آن واحد مي‌تواند رنگ‌هاي مختلفي را در ذهن ما تداعي کند.

    رنگ آبي، حس آرامش و سفيد حس تميزي را به انسان منتقل مي‌کند. در سراسر زندگي، ما با دريايي از رنگها احاطه شده ايم، آنها بر احساسات و سلامتي ما تأثير مي‌گذارند. براي مثال زمينه‌هاي آبي آرامش‌دهنده است و مي‌توانند براي پايين آوردن فشار خون مورد استفاده قرار گيرند. اين زمينه از رنگها مي‌توانند توانايي خوابيدن را در انسان افزايش و يا احساس درد را کاهش دهند.

    در مقابل هنگامي که در معرض نور قرمز قرار داشته باشيد، تأثير تقريباً متضادي را احساس مي‌کنيد.

    اين زمينه از رنگ مي‌تواند باعث بالا رفتن فشار خون شود و افزايش سازندگي آدرنالين خون را موجب شود. به دنبال آن شما يقينا احساس ترس يا استرس خواهيد کرد.

    استفاده صحيح از رنگها مي‌تواند يک فضاي مناسب يا نامناسب براي زندگي ايجاد کند.



    كاربرد رنگ‌ها

    در زير اشاره‌اي داريم به کاربردهاي بعضي از رنگها:

    رنگ زرد ذهن انسان را تحريک مي‌کند، بنابراين معمولاً مناسبترين رنگ‌ها براي اتاق مطالعه يا درس است.

    رنگ آبي موجب آرامش شما مي‌شود و تسکين‌دهنده است، بنابراين براي اتاق خواب مناسبتر است.

    رنگ سفيد نشانگر تهي بودن، فضاي باز و تميزي است، بنابر اين براي حمام يا سرويس‌هاي بهداشتي بسيار مناسب است. بايد دقت کنيد که حتي‌المقدور از اين رنگ براي اتاق درس يا مطالعه استفاده نکنيد.

    گفتني است رنگ درماني بر افکار، رفتار و سلامت فرد به طور قطع تأثير مي‌گذارد. فراموش نکنيد که استفاده درست از رنگها مي‌تواند آرامش را به زندگي شما به ارمغان آورد.
    + نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط nima  | 

    ده عكس پربیننده سال 2008 به انتخاب نشنال‌ جئوگرافیک

    سايت نشريه نشنال جئوگرافيك پربيننده‌ترين عكس‌هاي سال 2008 را منتشر كرد.
    اولين عكس از اين مجموعه ده‌تايي مربوط به عكس هوايي از قبيله تازه كشف شده در آمازون است. اعضاي اين قبيله ناشناخته كه به نظر تاكنون هيچ انسان متمدني نديده‌اند به سمت هواپيمايي كه از بالاي سر آنها عبور مي كند نيزه پرتاب مي‌كنند.
    كارشناسان معتقد‌اند پوشش رنگي بدن هاي آنها نوعي اعلان خشونت است.

     

    اين عكس هوايي از منطقه‌اي حوالي برزيل و پرو گرفته شده است.

     



    دومين عكس پربيننده به انتخاب سايت نشنال جئوگرافيك مربوط به مقارنه مشتري و زهره با ماه است كه در يكم دسامبر سال 2008 انگار به زمين لبخند مي‌زنند.
    اين عكس در حوالي شهر مانيل كشور فيليپين گرفته شده است. در حالي كه مردمان كشورهاي آسيايي اين لبخند آسماني را مشاهده مي‌كردند مردمان كشور امريكا اين منظره را به شكل كاملا برعكس و اخمو ديدند.

     



    لاشه يخ زده ده‌پاي عظيم‌الجثه سومين عكسي است كه بينندگان زيادي را به خود جلب كرده است. اين حيوان خجالتي كه در اعماق دريا زندگي مي‌كند براي اولين بار توسط دانشمنداني از نيوزلاند در آوريل 2008 ديده شد. اين حيوان براي ماه‌ها پس از صيد توسط ماهيگيران يخ زده بود. صيادان قطب جنوب اين ماهي را در سال 2007 صيد كرده بودند.
    كشف اين گونه شگفتي‌هاي زيادي را به همراه آورد. دانشمندان مي‌گويند چشم بزرگ اين حيوان كه در اعماق دريا‌هاي تاريك (1980متر) زندگي مي‌كند، مي‌تواند نقش اندام توليد مثل را ايفا كند.

     



    چهارمين عكس پرمخاطب مربوط به آثار تخريب‌هاي توفان اقيانوسي IKE در هوستون ايالت تكزاس مي‌شود. اين عكس از برجي در اين شهر گرفته شده است. توفان تمام قدرت خود را با تخريب ساختمان‌ها، جاري كردن سيل در خيابان‌ها و ويراني سواحل خليج‌ به ميليون‌ها نفر از ساكنان اين شهر نشان داد.
    باد در ساعت 3 صبح با سرعت 177كيلومتر در ساعت توفان اقيانوسي IKE را به شهر گالوستون رساند.

     



    عكس پنجم مربوط به صيد سفره‌ماهي بزرك ديگري است كه در سواحل هنگ‌كنگ توسط ماهيگيران تفريحي به صورت زنده صيد شده است. در اين عكس سفره ماهي 4.3 متري در دست ماهيگيران و زب هوگان (محقق) قرار دارد.
    وزن اين گونه تا 450 كيلوگرم هم گزارش شده است به طوري كه مي‌توان آن را بزرگ‌ترين سفره ماهي جهان نام برد. زِب هوگان پس از هفته‌ها جستجو توانست اين ماهي را در آب‌هاي رودخانه بانگ پاكنگ واقع در تايلند بيابد. اين ماهي مدت كوتاهي پس از صيدش در ناباوري وضع حمل كرد.

     



    دونيم كيلومتر پايين‌تر از سطح دريا اين شبه هشت‌پاي Magnapinna عجيب و غريب توسط دستگاه‌هاي كنترل از راه دور شركت نفتي شل ثبت شد و نشريه نشنال جئوگرافيك در تاريخ 24 نوامبر خبر آن را منتشر كرد. مسئولين استخراج نفت و گاز اين شركت از ديدن اين موجود در اعماق زياد دريا هنگام حفر چاه بسيار تعجب كرده‌اند.

     



    هفتمين عكس مربوط به عكس استيو وينتر از ايالات متحده است كه بعد از 10 ماه انتظار بالاخره توانست عكسي از پلنگ برفي را در ارتفاعات لاداك هرميس هند بگيرد.
    اين حيوان نادر كه در آسياي ميانه زندگي مي‌كند و مي‌تواند دماي منفي 40 تا مثبت 40 را تحمل كند. این عکس براي عكاسش جايزه بهترين عكس حيات وحش سال را به همراه آورد.

     



    عكس ديگر كه بيشترين مخاطب را داشته است مربوط به ستاره‌هاي دريايي غول پيكر متعلق به قطب جنوب مي‌شود. در اين عكس ستاره‌هاي دريايي كه 60 سانتي متر اندازه دارند توسط دو محقق موسسه ملي مطالعاتي آب و هوا نيوزلند حمل مي‌شوند. آنها به همراه ساير محققان در سرشماري 35 روزه حدود 30 هزار موجود دريايي را در ماه‌هاي فوريه و مارس به ثبت رسانده‌اند.

     



    از نظر طبيعي هم اين قورباغه درختي مي تواند اين مار چشم گربه‌اي را بخورد، هم اين مار آن قورباغه را. ديويد ميتلند انگليسي اين عكس را ساعت سه صبح در جنگل هاي باراني برزيل گرفته است.
    اين حالت آن قدر طولاني شد كه عكاس ترجيح داد تا صحنه را بدون ديدن نتيجه ترك كند. اين عكس يكي از كانديداهاي برترين عكس در مسابقه عكاسي از حياط وحش سال 2008 بود. اين دومين عكس پربيننده در آن مسابقه بود.

     



    عكس آخر مربوط به آتشفشان چاپيتن در شيلي است كه پس از 9 هزار سال فعال شده است. اين عكس در نشريه نشنال جئوگرافيك منتشر شده است. انفجارهاي درون آتشفشان مي‌تواند باعث ايجاد رعد و برق‌هاي شديد شود.اين صاعقه‌ها احتمالا به دليل برخورد خرده‌هاي سنگ، خاكستر و يخ بوجود آمده‌اند. فوران گدازه‌ها به صورت متناوب براي ماه‌ها باعث شد ساكنان پاتاگونيا سرگردان بمانند

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط nima  | 


    تولستوی ؛ در کتاب " خاطرات دوران جوانی " که در سال 1851 نگاشته است ميگويد : آگاهی ؛ بزرگترين اهريمن معنوی است که می تواند انسان را از پای در آورد.
    او ميگويد : من که تولستوی هستم ؛ زن و بچه ؛ موهای سپيد ؛ چهره ای زشت ؛ و ريش دارم - و همه اينها در گذرنامه ام نوشته شده - اما گذرنامه ام در باره " روح " کلامی نمی گويد . و من از روح اين را ميدانم که روح ميخواهد به خدا نزديک باشد . ولی خدا چيست ؟ خدا همان است که روح من ذره ای از آن است . همين .
    کسی که انديشيدن را آموخت ؛ اعتقاد برايش دشوار ميشود ؛ اما ؛ تنها از طريق " ايمان " است که زيستن در خدا ممکن ميشود .

    اينک ببينيم از نگاه ماکسيم گورکی ؛ تولستوی چگونه انسانی است :

    ماکسيم گورکی در خاطرات خود می نويسد : وقتی شما به تولستوی حرفهايی ميزنيد که در آنها فايده ای نمی بيند ؛ با بی تفاوتی و نا باوری به حرفهای شما گوش ميدهد . در واقع او سئوال نمی کند ؛ بلکه صرفا استفسار ميکند . او مانند کلکسيونر اشيای گرانبها ؛ تنها چيز هايی را جمع آوری ميکند که با بقيه کلکسيونش همسانی داشته باشند .

    گورکی ميگويد : من بارها در چهره و نگاه تولستوی ؛ خنده زيرکانه و خرسند کسی را ديده ام که غير منتظره ؛ چيزی را که مدتها پيش در نقطه ای پنهان و فراموش کرده است کشف ميکند . چيزی را پنهان ميکند و بعد از يادش ميرود . کجا می تواند باشد ؟؟ و روزهايی طولانی را بی وقفه در تفکرات عذاب آور ميگذراند : " کجا ؟ کجا گذاشته ام آن چيزی را که اکنون چنين بدان نياز دارم ؟؟"
    از اين وحشت دارد که نکند مردم دور و برش به اضطراب درونی او پی ببرند و بدانند که چه گم کرده است .سپس ناگهان بخاطر ميآورد و پيدايش ميکند . سر خوش و شاد از پيروزی و بدون ترس از احساسات خود ؛ به اطرافيانش زيرکانه مينگرد و گويی به آنها ميگويد : " اکنون ديگر کاری از دست تان بر نمی آيد " .

    گورکی ميگويد : انديشيدن در باره تولستوی آدم را خسته نمی کند ؛ ولی ملاقات مکرر با او تحمل فراوانی ميخواهد . برای من شخصا ؛ زندگی با او در يک خانه ؛ و بد تر از آن در يک اتاق مشترک ؛ غير ممکن خواهد بود . پيرامونش به بيابانی تبديل ميشود که که همه چيز آنرا خورشيد سوزانده و پرتو خورشيد هم رو به زوال است و تاريکی و شب ابدی را وعده ميدهد ....

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط nima  | 


     
    مصطفي بادكوبه‌اي هزاوه‌اي‌


    وطن يعني درختي ريشه در خاك‌

    اصيل وسالم و پربهره و پاك‌

    وطن خاكي سراسر افتخار است‌

    كه از جمشيد و از كي يادگار است‌

    وطن يعني سرود پاك بودن‌

    نگهبان تمام خاك بودن‌

    وطن يعني سرود رقص آتش‌

    به استقبال نوروزي فره‌وش‌

    وطن شوش و چغازنبيل و كارون‌

    ارس، زاينده‌رود و موج جيحون‌

    وطن تير و كمان آرش ماست‌

    سياوش‌هاي غرق آتش ماست‌

    وطن، فردوسي و شهنامه اوست‌

    كه ايران زنده از هنگامه اوست‌

    وطن منشور آزادي كورش‌

    شكوه جوشش خون سياوش‌

    وطن يعقوب ليث آرد پديدار

    و يا نادر شه پيروز افشار

    وطن يعني صفاي روستايي‌

    زلال چشمه‌هاي بي‌ريايي‌

    وطن يعني هنر، يعني ظرافت‌

    نقوش فرش در اوج لطافت‌

    وطن در هي هي چوپان كُرد است‌

    كه دل را تا بهشت عشق برده است‌

    همان كرد سرافراز توانمند

    كه دارد با وطن صدگونه پيوند

    وطن يعني تفنگ بختياري‌

    غرور ملي و دشمن شكاري‌

    وطن يعني بلوچ باصلابت‌

    دلي عاشق، نگاهي با مهابت‌

    وطن يعني خروش شَروه ‌خواني‌

    ز خاك پاك ميهن ديده‌باني

    وطن يعني بلنداي دماوند

    ز قهر ملتش ضحاك در بند

    وطن يعني سهند سرفرازي‌

    چنان ستارخانش پاكبازي‌

    وطن يعني سخن، يعني خراسان!

    سراي جاودان عشق و عرفان‌

    وطن گلواژه‌هاي شعر خيام‌

    پيام پرفروغ پير بسطام‌

    وطن يعني كمال‌الملك و عطار

    يكي نقاش و آن يك محو ديدار

    خراسان است و نسل سربداران‌

    ز جان بگذشتگان در راه ايران‌

    وطن خون دل عين‌القضات است‌

    نيايش نامه پير هرات است‌

    نظامي خوش سرود، آن پير كامل:

    <زمين باشد تن و ايران ما دل>

    وطن آواي جان شاعر ماست‌

    صداي تار باباطاهر ماست‌

    وطن آواي جان مي ‌پرستان‌

    سخن از بوستان و از گلستان‌

    وطن يعني تو و گنجينه راز

    تفأل از لسان‌الغيب شيراز

    وطن دارد سرود مثنوي را

    زلال عشق پاك معنوي را

    تو داني مولوي از عشق لبريز

    نشد جز با نگاه شمس تبريز

    مرا نقش وطن در جان جان است‌

    همان نقشي كه در نقش جهان است‌

    وطن يعني سرود مهرباني‌

    وطن يعني شكوه همزباني‌

    وطن دارالفنون، ميرزاتقي‌خان‌

    شهيد سرفراز فين كاشان‌

    ز خاك پاك ما پروين بخيزد

    بهار آن يار مهر آيين، بخيزد

    كه از جان ناله با مرغ سحر كرد

    دل شوريده را زير و زبر كرد

    وطن يعني خزر،‌ صياد، جنگل‌

    خليج‌فارس، رقص نور، مشعل‌

    وطن يعني ديار عشق و اميد

    ديار ماندگار نسل خورشيد

    + نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط nima  | 

     
    سروش صحت

    هوا آتش بود. زني که کنار پنجره نشسته بود خواست شيشه را پايين بکشد اما پنجره عقب تاکسي دستگيره نداشت. زن به راننده گفت؛ «مي شه دستگيره عقب رو بدين.» راننده گفت؛ «نداره...» زن گفت؛ «يعني چي؟... دستگيره نداره؟» راننده گفت؛ «خير، شيشه را زياد بالا و پايين مي کردن دستگيره ش را ورداشتيم.» زن گفت؛ «ما داريم اين پشت از گرما مي ميريم، اونوقت شما دستگيره رو ورداشتين؟» راننده گفت؛ «به پشت و جلو نيست، ما هم که جلو نشستيم، پنجره مون هم بازه داريم از گرما مي ميريم، هوا کلاً گرمه.» زن گفت؛ «آخه اينجوري که نمي شه.» راننده چيزي نگفت. زن گفت؛ «آقا اين دستگيره رو هرجا گذاشتي بده، هلاک شديم.» راننده گفت؛ «نيست خانم. گذاشتمش خونه.» زن گفت؛ «پس همين جا نگه دارين، من پياده مي شم.» راننده گفت؛ «اينجا وسط اتوبان ماشين گيرتون نمي يادها.» زن گفت؛ «ماشين زياده، نگه دارين.» راننده که ماشينش وسط ترافيک سنگين بي حرکت ايستاده بود گفت؛ «بفرماييد، همين جا مي تونيد پياده بشيد.» زن پياده شد و در تاکسي را محکم به هم کوبيد. راننده گفت؛ «اينجا ماشين گيرش نمي ياد.» زن رفت و کنار اتوبان ايستاد. ماشين ما تکان نمي خورد. زن هم همان کنار ايستاده بود. همه چيز مثل يک کارت پستال ثابت و بي حرکت بود. بعد ماشين چند متري جلو رفت. زن نگاهي به صف ماشين هايي که مثل مورچه قطار شده بودند کرد، به طرف ماشين آمد، سوار شد و گفت؛ «حيف که اينجا ماشين گيرم نمي ياد والا محال بود سوار بشم.» راننده گفت؛ «مي دونم؛» زن گفت؛ «رفتين خونه دستگيره اين شيشه رو بذارين.» راننده گفت؛ «چشم.» زن گفت؛«خيلي ممنون.»
    + نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط nima  | 

    نامه بهنود شجاعی به اولیای دم مقتول. . .
    بهنود شجاعی جوانی که به اتهام قتل در ۱۷ سالگی به قصاص محکوم شده است، در نامه یی خطاب به اولیای دم مقتول تقاضای عفو و بخشش کرد. بهنود در نزاع دسته جمعی که در ونک پارک درگرفت، با چاقو ضربه یی به احسان وارد کرد که مرگ وی را در پی داشت.او پس از دستگیری و محاکمه به قصاص محکوم شد و دو بار پای چوبه دار رفت اما رئیس قوه قضائیه هر بار به وی برای جلب رضایت اولیای دم احسان مهلت داد. بهنود که همچنان در زندان به سر می برد دیروز نامه یی به اولیای دم نوشت. در نامه بهنود آمده است؛
    ای کاش گنجشکانی که از بالای دیوار بلند زندان رد می شوند، حرف هایم را می شنیدند و بر ایوان خانه شما می نشستند و برایتان بازگو می کردند. بچه یی بودم که تا چشم باز کردم مادرم رفت و فرشته نجاتم مرا تنها گذاشت. هیچ گاه فکر نمی کردم بی مادری اینقدر سخت باشد. بیش از سه سال است که در کنج زندان نشسته ام و تمام خاطرات زندگی ام در یک روز خلاصه شده. سه سال است در یک روز زندگی می کنم. سه سال دائم مسیری را که آن روز رفتم می روم و هر چه تلاش می کنم که برگردم، نمی شود. در خودم فرو می روم، در خودم فریاد می زنم، به خدا نمی خواستم چنین شود، ای خدا چرا این طور شد. چرا تا آخرین لحظه عمرم شرمسار کسانی هستم که هنوز نتوانستم با آنها سخن بگویم و بیان کنم که این بهنود آن موقع نفهمید چه شد. ولی امروز با تمام وجود از آنچه شده پشیمان است و هر روز سر بر خاک می ساید و هر روز از خدا تقاضای بخشش می کند.
    من طی این سال ها بارها و بارها در یک روز زندگی کردم و آن هم بدترین روز زندگی ام. بارها و بارها مرده ام ولی باز نفس کشیدم و باز در انتظار مردن دوباره هستم. به خدا هیچ کس نمی داند سنگینی این بار چیست، همان گونه که هیچ کس نمی داند داغ فرزند چیست.
    من شرمنده یی ابدی هستم که انسانی را، جوانی را، عزیزی را کشتم. ای کاش نمی رفتم، ای کاش آن روز به محل دعوا نمی رفتم.دو بار مرا برای اجرای قصاص به سلول انفرادی بردند، شب های تلخ و سرد و سنگینی بود.نمی دانم چه بگویم هزاران بار مردم. می خواستم گریه کنم، اشکی نبود. می خواستم ناله کنم، صدایی در وجودم باقی نبود.می خواستم در تنهایی مادرم را در آغوش بکشم و اشک بریزم ولی جز دیوار سفید و آهن سرد هیچ چیز نبود. به آخر عمری می رسیدم که هیچ چیز جز تلخی از آن ندیده بودم و در پایانش جز بار شرمندگی و پشیمانی چیز دیگری برایم باقی نمانده بود.زندانبان کلید را گرداند و گفت برخیز وقت رفتن است.صدای کلید قلبم را لرزاند، به یاد درد جانکاه شما افتادم، زمانی که فرزندتان را دیدید.
    مرا به محوطه زندان بردند تمام زندگی ام در همین دقایق جلوی چشمم گذشت و یاد فرزند شما افتادم که او هم چون من آرزوهای فراوانی داشت.زمانی که در پای چوبه دار به من گفتند، یک ماه فرصت داری تا رضایت بگیری با دیدن برادر احسان عرق سرد خجالت بر پیشانیم نشست. مرا به زندان برگرداندند.در سلول بغضم ترکید. خدایا چگونه به آنان بگویم شرمنده ام، شرمسارم.شب با مادرم نجوا می کردم، مادر کجا رفتی؟ چرا زود مرا تنها گذاشتی؟اگر تو بودی چه ها نمی شد، ای کاش بودی، ای کاش به در خانه آنها می رفتی، ای کاش از آنان می خواستی در حق من بزرگی کنند، ای کاش از آنان می خواستی که این افتاده بر زمین ندامت و پشیمانی را در دست بگیرند.
    مادرم، اگر تو در کنارم بودی هرگز این اتفاق برایم رخ نمی داد.مادر در آن دیاری که هستی به دیدار احسان برو، تو در آنجا برایش مادری کن، من شرمنده اویم و می دانم درد بی مادری چیست.خداوند مهر و محبت خود را در پدران و مادران ودیعه گذاشته و محبت والدین محبت خدایی است. می دانم شما با مهرترین و مهربان ترین ها هستید و مهری که به فرزند عزیز از دست رفته خود دارید در دیگری را بر من گشوده است.شاید این آخرین نامه من باشد و نمی دانم که به دست مهربان شما خواهد رسید یا نه؟اما تقاضا می کنم بدانید این بهنود، سه سال است در تمام لحظات زندگی خود آرزو می کند شما را ببیند و به پایتان بیفتد و بگوید، به خدا آنچه گذشت در فهمم نبود، به خدا نفهمیدم چه شد، به خدا شرمنده ام.شما هر چه بگویید هر چه بخواهید حق دارید.ای کاش گرمی مهر و نور محبت شما ذره یی بر من یخ کرده بتابد، ای کاش مرا ببخشید.
    + نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط nima  | 

    آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در
     
    همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت
     
    میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.

     

      من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه ی عمرم را باید در آن
     
    بگذرانم.
    + نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط nima  |